برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

کودک من

برای مرد شدن بهای سنگینی پرداختی جان مادر...

جان مادر! مرد شدن برای تن نحیفت کمی زود بود، درد و رنج این روزهایت، ته مانده توانم را به یغما برد، پلکهایم جرات بسته شدن ندارند که اگر دمی از قاب چشمانم دور شوی قلبم از تپش باز می ایستد.   پنج شنبه ، دوم بهمن ماه، به دستور پزشکت _ دکتر هادی پور، فوق تخصص اورولوژی اطفال_  برای عمل ختنه در بیمارستان بابل کلینیک بستری شدی، روانه اتاق عمل که شدی قلبم هزار بار در دقیقه می زد و نگرانی مزمن جانم را می خورد ،  نیم ساعت به 50سال گذشت، نیم ساعتی که پسرکم در آغوشم نبود ، صدای گریه ات که آمد نفهمیدم چقدر طول کشید تا درب اتاق عمل باز شد و پسرک گریانم به آغوشم بازگشت، ساعتی طول کشید تا قرار بگیری ، نمی دانستم ...
3 بهمن 1393

اولین ماهگرد برناجونم

سلام برنای عزیزم؛ امروز اولین ماهگرد تو هست ، یعنی امروز یک ماهه که تو اومدی پیشمون ، روز به روز بزرگتر میشی و از اینکه حالت خوبه و سلامتی لذت میبریم. دیروز و امروز خیلی پسرم دلپیچه داره و همش درد داره و این موضوع من و مامان لادن رو نگران میکنه، البته طبیعیه اما ما طاقت گریه کردن و درد کشیدن تورو نداریم برنا جون. امیدوارم این ده روز هم زود بگذره تا تو به چهل روز برسی و دردهات تموم بشه.الهی خودم قربون خنده هات بشم. امشب من و مامان میخوایم بریم یه کیک خوشگل واسه ماهگردت بخریم، ایشاا... زود زود بزرگ بشی تا بتونم ببرمت با هم کیک تولدت رو سفارش بدیم و بخریم و بخوریم. برنا جون دوستت داریم خیلی زیاد. (مامانی و بابایی) ودوباره سلام پسرکم؛...
23 دی 1393

تولد عشقمون برنا کوچولو

سلام برنای عزیزم ؛ به دنیای ما خوش اومدی پسرکم ؛ بالاخره انتظارم به پایان رسید و تو وارد زندگیمون شدی، البته خیلی وقته که تو به زندگی من و مامان لادن پا گذاشتی اما از حالا دیگه حضور گرمت رو احساس میکنیم و لمست میکنیم. 24 آذر 1393 وقتی تو شرکت مشغول کار بودم مامان لادن زنگ زد و بهم گفت که حالش خوب نیست و داره میره بیمارستان، من هم مرخصی گرفتم و اومدم بیمارستان تا قبل از اینکه مامانی بره اتاق عمل، ببینمش، اما 10 دقیقه دیر رسیدم و مامانی تو بخش بستری شد، اما موفق شدم در آخرین لحظه مامانی رو ببینم و بهش بگم که من منتظر هردوتاتون هستم تا برگردید. خیلی نگرانتون بودم، حوالی ساعت 2:10 دقیقه تو به دنیا اومدی و من پشت در اتاق عمل ...
4 دی 1393

هفته چهلم

سلام پسرکم! هفته چهلم سی و نه هفته و یک روز تو وجود من رشد کردی، تو همه لحظات با من بودی و با تکون خوردن هات منو دیوونه کردی، دوباره عاشق شدم، عاشق پسر کوچولوم که هنوز ندیده بودمت و برای دیدنت لحظه ها رو می شمردم. دوشنبه ،93/9/24، بالاخره انتظارم به سر اومد ، بابایی سر کار بود و من حوالی 4 صبح ، حین خوندن کتاب بلندی های بادگیر خوابم برده بود ، ساعت 6 به عادت همیشگی بیدار شدم، همیشه 6 صبح ، گل پسرم تکون می خورد ی و من منتظر تکونهات بودم که دیدم داره یه اتفاق هایی می افته، تکون نخوردی، انگاری دیگه می خواستی بیای، یه کم آب قند خوردم  با تکونهات خیالم راحت شد، با بیمارستان تماس گرفتم و وضعیتم رو توضیح دادم، گفتند یک ساعتی...
24 آذر 1393

به خونه خوش اومدی

سلام پسر کوچولوی قشنگم! به دنیای من و بابایی خوش اومدی ​ همه از بودنت خوشحالند مخصوصا نیکا جون؛ این هم قسمتی از هدایایی که دریافت کردی؛ پلاک فروهر و سکه هدیه مامان ناهید و بابا اسکندر، سکه هدیه خاله لاله، پلاک وان یکاد هدیه خاله سمیرا و دستبند هدیه مامان نرگس و عمو وحید هدیه خاله سونیا و دایی امیر هدیه آزاده جون و خاله مریم و خاله محرم ( دختر دایی بابایی و  دختر خاله های مامان نرگس) هدیه نیکا جون( به ترتیب از راست به چپ نیکا ، برنا ، نیکی ) هدیه ملودی جون هدایای یهویی بابا و مامان ...
24 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد